تبليغاتX
دو مسافر جزیره عشق
عشق ارزشمند ما
 

تقديم به عشقم مهسا :


بهت نمی گم دوست دارم ، ولی قسم می خورم که دوست دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم ، چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم ، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی ، صدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ، اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صدام کن ، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه يه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم .

|+| نوشته شده توسط MASOOD & MAHSA در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388  |
 



تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی می توانم تو را خط خطی کنم که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم.

|+| نوشته شده توسط MASOOD & MAHSA در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388  |
 



حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد
آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خوابم کرد
بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام
لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد
مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود
آه ،آن صورت مهتاب تو در خوابم کرد
شهر را از تب بیماری من جایی نیست
راه گم کرده به دنبال تو آواره و ویرانم گرد
اشکم از دیده به گرمای نفسهای تو بود
جام اندوه تو مرا همره و همرام کرد


|+| نوشته شده توسط MASOOD & MAHSA در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388  |
 

تقديم به تنها عشقم مهسا


رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن   


به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن



بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق  


تقصیر چشمای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق ؟



سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت


 بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت



تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس   


تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس



عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم



وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم



رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن



به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن



هنوز یه قطره اشکتو  به صد تا دریا نمی دم       



یه لحظه با تو بودنو  به عمر دنیا نمی دم



همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم 



قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم

|+| نوشته شده توسط MASOOD & MAHSA در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388  |
 



شخصي مشغول تخريب ديوار قديمي خانه اش بود تا آنرا نوسازي كند. توضيح اينكه منازل ژاپني بنابر شرايط محيطي داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند.

اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد خيلي تعجب كرد ! اين ميخ چهار سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !

اما براستي چه اتفاقي افتاده بود ؟ كه در يک قسمت تاريک آنهم بدون كوچكترين حرکت، يك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنين موقعيتي زنده مانده !

چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.

در اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چي مي خورده ؟

همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد !

مرد شديدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. و این است عشق ! يك موجود كوچك با عشقي بزرگ !

|+| نوشته شده توسط MASOOD & MAHSA در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388  |
 



مهسا جونم در كوير سبز عشق اين سخن از من بگير

مرگ تو مرگ من است

پس

تمنا ميكنم هرگز نمير

|+| نوشته شده توسط MASOOD & MAHSA در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388  |
 

تقديم به عزيزم مهسا :

روزگاري است در اين كوچه گرفتار تو هستم

با خبر باش كه در حسرت ديدار تو هستم

گفته بودي كه طبيب دل هر بيماري

طبيب دل من باش كه بيمار توام

|+| نوشته شده توسط MASOOD & MAHSA در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388  |
 

مهسا جونم هرچقدر بگم دوست دارم اندازه عشقم قابل درك نيست ....

ميخوام بدوني عشقت با خونم تو بدم در جريان هست ....

خوشحالي تو خوشحالي من

غم تو غم من

لبخند تو لبخند من

گريه تو گريه من

مرگ تو مرگ من


|+| نوشته شده توسط MASOOD & MAHSA در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388  |
 

تقديم به همسر عزيز و مهربونم مهسا :


از خدا پرسیدم چی دوست داری؟

گفت :سخاوت

دیوانه گفت: حماقت

غم گفت: ملامت

کوه گفت:صلابت

مهسا جون فدای تو که گفتی: عشق


|+| نوشته شده توسط MASOOD & MAHSA در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388  |
 

سلام خدمت همه دوستان عزيز :


ما باز هم اومديم , ببخشيد چند وقت نبوديم.


سرم يه كم خلوت شده با مهسا جونم اومديم تا باز هم بياييم و پيش دوستان باشيم.


دوستان همه شما رو دوست داريم.


ما رو دعا كنيد.

|+| نوشته شده توسط MASOOD & MAHSA در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388  |
 
سلام به همگی و امیدواریم که حالتون خوب باشه و روز و روزگار بر وفق مرادتون پیش بره. ما واقعا از اینکه این همه وقت نیومدیم و از همه ی اونایی که به وبلاگمون سر می زدن و با ناراحتی می رفتن معذرت می خوایم. راستش مسعود یه کاری براش پیش اومده بود و سرش خیلی شلوغ بود به خاطر همین منم تنهایی هیچ شوقی واسه نوشتن و اپ کردن وبلاگ نداشتم. اما همین روزا و زود دوباره میایم و بازم با هم وبلاگمون رو اپ می کنیم. منتظرمون باشین. ما دوباره بر میگردیم
|+| نوشته شده توسط MASOOD & MAHSA در چهارشنبه ششم آذر 1387  |
 

تقدیم به همه ی زندگیم مسعود:

خانه خراب تو شدم به سوي من روانه شو

                                            

                                 سجده به عشقت مي زنم منجي جاودانه شو

 

                                       ای کوه پر غرور من سنگ صبور تو منم

                                       

                                   اي لحظه ساز عاشقي عاشق با تو بودنم 

                      

                                  روشن ترين ستاره ام ميخواهمت ميخواهمت

                                     

                                     تو ماندگاری در دلم مي دانمت مي دانمت               

                   

                                        اي همه ي وجود من نبود تو نبود من

                    

                                       اي همه ي وجود من نبود تو نبود من     

         

 

|+| نوشته شده توسط MASOOD & MAHSA در شنبه شانزدهم شهریور 1387  |
 

تقدیم به همسر عزیزم مسعود:

دست خودم نیست

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

دوستت دارم مسعود

 

|+| نوشته شده توسط MASOOD & MAHSA در شنبه شانزدهم شهریور 1387  |
 
تقدیم به همسر عزیزم مهسا :



در کنار تو
من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام
در بنفشه زار چشم تو
برگهای زرد و نیلی و بنفش
عطرهای سبز و آبی و کبود
نغمه های ناشنیده ساز می کنند
بهتر از تمام نغمه ها و سازها
روی مخمل لطیف گونه هات
غنچه های رنگ رنگ ناز
برگهای تازه تازه باز می کنند
بهتر از تمام رنگ ها و رازها
خوب خوب نازنین من
نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است
من ترا به خلوت خدایی خیال خود
بهترین بهترین من خطاب میکنم
بهترین بهترین من ...

 
|+| نوشته شده توسط MASOOD & MAHSA در شنبه شانزدهم شهریور 1387  |
 

تقدیم به همسر عزیزم مسعودم:

سبز برای جنگل میکشم

آبی برای دریا

زرد برای گندم زار

لاله ای سرخ میکشم

خدا کند مداد سیاهم تمام شود

و ستاره ای نقره ای بکشم

چون حالا تو آمده ای

|+| نوشته شده توسط MASOOD & MAHSA در دوشنبه یازدهم شهریور 1387  |
 
تقدیم به همسر عزیزم مسعود:
متشكرم

براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.

براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.

براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.

براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.

براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.

براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.

براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.

براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.

براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.

براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.

براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"

براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.

براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.

براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.

براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.

براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.

براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي.


به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه :

لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت مي دارم "

آغوش من هميشه براي تو باز است.

هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم.

هميشه پشتيبانت هستم.

من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود.

فقط كافي است چيزي از من بخواهي ,
بلافاصله از آن تو خواهد شد.

مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم.

من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي.

در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي.

هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم.

همين الان در فكر تو هستم.

تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري.

من هميشه براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است.

هر وقت كه احتياج به درد دل داشتي روي من حساب كن.

من هنوز در چشمانت گم شده هستم.

تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري.

|+| نوشته شده توسط MASOOD & MAHSA در یکشنبه دهم شهریور 1387  |
 
تقدیم به تنها عشق زندگیم مسعود:

سلام بالاخره مسعود منم از سفر برگشت و بازهم با همیم. اون لحظه ای که بعد از یک ماه دیدمش اصلا قابل توصیف نیست چون عشق بین ما توی فهم آدما جا نمیگیره، اون لحظه ای که دیدمش فقط داشتم گریه میکردم از خوشحالی، از اینکه دوباره اومد و دوباره با هم میخوایم زندگی کنیم مثل قبل.  عشق من...مسعودم...اون لحظه ای که بعد از یک ماه برای نخستین بار لبانت را بوسیدم حس کردم که زمین در دستای منه...و نخستین باری که بعد از یک ماه در آغوش تو آرمیدم قلبت را نزدیک قلب خود یافتم و دانستم که شادیه ما تا انتهای زمان باقی خواهد ماند وجهان را در بر خواهد گرفت.گفتی دوست دارم قلبم تندتر از همیشه زد لبخند زدم و باورت کردم. با صدات منو نوازش کردی تپش قلبت رو حس کردم،مهربون و پاک بود،توی آغوشت غرق محبت شدم، بهت تکیه کردم و آروم شدم.

نگات مهربونه و صدات آرامش بخش،دستات بخشنده و بوی تنت بوی بهار، با تو احساس امنیت می کنم یه حسی که تو همه ی اون یک ماه داشتم یه حس جدید...حسی که منو از تموم بی رحمی ها و بدی ها حفظ می کنه...حس در کنار تو بودن و با تو به آرامش رسیدن.مسعود من اون لحظه ای که روبروی من ایستاده بودیو برای چند دقیقه داشتی به چشمام خیره نگاه می کردیو یه احساس خفگی بهم دست داد اون احساسو می فهمیدم چون انسان فقط لحظه ای که در برابر عزیزترینش قرار میگیره یه احساس خاص خفگی بهش دست میده انگار که یه جسم سنگین روی سینشه که تنفس رو براش مشکل میکنه،دستها و پاهاش سنگین میشه و حتی قدرت یه حرکت کوچیک رو هم نداره. وقتی رفتی فهمیدم که عشق همیشه با خودش صبر هم میاره به خاطر برگشتنت صبر کردم با اینکه دلم پر بود از نبودنت،ندیدنت از اینکه یک ماه با همه ی مشکلایی که سر راهم میومد و میرفت کنار اومدمو بازم انتظار برگشتت رو کشیدمو به خودم گفتم زندگی فراز و نشیب زیاد داره فقط باید مراقب باشم که از جاده خارج نشم و به دره سقوط نکنم چون اونوقت برای بازگشت ممکنه که تمام عمرمو تلف کنم فکر تورو می کردم که واسه من هر کاری که از دستت بر میومده انجام دادی و از هیچی برای زندگی قشنگمون دریغ نکردی. مسعود من...من با تو همه چیز و همه کسو دوست دارم اما بدون تو حتی زندگی رو هم دوست ندارم. عشق پاک ما هیچوقت کهنه نمیشه من عاشق مسعودم و مسعود عاشق منه مخصوصا حالا که قراره یه عضو جدیدم به زودی وارد زندگیمون بشه و عشق قشنگمون همیشه قشنگ و تازه بمونه. البته فعلا فقط منو مسعود میدونیمو مامان باباهامونو می خوایم سوپرایز کنیم الهی قربونش برم از وقتی برگشته همش می خوابه وقتی اون چشمای معصومشو میبنده و می خوابه بیشتر عاشقش میشم و میرم و کلی بوسش می کنم. دیگه یک لحظه هم نمی ذارم از کنارم تکون بخوره دیگه چه برسه به اینکه بذارم دوباره بره سفر. دیگه هر سفری که بود با هم میریم. همیشه دوست دارم عزیز دلم.

|+| نوشته شده توسط MASOOD & MAHSA در یکشنبه دهم شهریور 1387  |
 
تقدیم به همسر عزیزم مهسا جون :



بی تو اي دوست قايقی گم کرده راهم

بی تو اي دوست تک درختی بی پناهم

با تو اي دوست عا شقم عا شقترينم

اي پناهه اخرينم با تو خوشبخت زمينم

عا شقم عا شقترينم

اي پناهه آخرينم

با تو خوشبخت زمينم

بی تو اي دوست خانه تاريک هست و تنها

در فراقت خفته بر سينه سخن ها

در دو دستم جای دستای تو خالی

در نگاهم ياد چشمانه تو خالی

عا شقم عا شقترينم اي پناهه آخرينم با تو خوشبخت زمينم

عا شقم عا شقترينم اي پناهه آخرينم با تو خوشبخت زمينم.
 
|+| نوشته شده توسط MASOOD & MAHSA در شنبه نهم شهریور 1387  |
 
سلام خدمت همگی به خصوص مهسا جونم :

من از سفر برگشتم ، برگشتم پیش عزیزتر از جونم ، پیش مهسا جونم.

وقتی تو فرودگاه دیدمش ، از خوشحالی داشتم پر در می اوردم ، وقتی دستاش رو گرفتم تو دستام ، به آرامش رسیدم.

خیلی خوشحالم دوباره برگشتم پیش خانوادم و مهسا جونم.

از فردا به کمک خدا با هم آپ میکنیم.

با تشکر

 
|+| نوشته شده توسط MASOOD & MAHSA در شنبه نهم شهریور 1387  |
 
پسر دختر را می خواست و دختر پسر را دو تا جوان رشید.

اما اختلافات قومی و مذهبی هیچ وقت به آنها اجازه نداد که با هم ازدواج کنند.

اصرار و اصرار اما هیچ فایده ای نداشت قرار شد پسر سوی خودش برود

 دختر هم سوی خودش آنها این کار را کردن اما دلهایشان بدجوری پیش هم بود

همین بود که پسر دست دختر را گرفت و فرار کردند یک هفته تفریح. یک هفته

زندگی عاشقانه در آخر هفته هم جنازه دختر و پسری را که در آغوش هم مرده بودند

روی یکی از کوههای شهر پیدا کردند از آن دو جوان فقط یک دست خط باقی مانده بود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هوا خیلی خوب بود! تو چله تابستون، باد خنک شبانه کوهستان گونه هاشو نوازش میکرد

موهای آشفتشو با دستهاش آروم کرد و شیشه اتومبیلش رو بالا کشید که به عشق بازی باد و

موهای همسفرش خاتمه بده

برای اولین بار بود که با هم همسفر شده بودن

پسرک نیم نگاهی به دخترکی که کنارش رو صندلی کمک راننده نشسته بود انداخت

لبخند زیبایی روی لبهای خوش ترکیبش نشسته بود که حاکی از رضایت و آرامش اون بود

به سختی چشمای بی قرارش رو از صورت معشوقش گرفت و به جاده دوخت

حالا دیگه تقریبا به مقصد رسیده بودند

با ایستادن ماشین دخترک چشم عسلی هم چشماشو باز کرد و متوجه پایان عمر کوتاه سفر شد

پاشو! پاشو عروسک قشنگ من

پاشو دلبرکم که امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم! شاید ای جان! نرسیم به فردای دگر

دخترک لبخندی زد و از ماشین پیاده شد و با هم وارد ویلا شدن

امشب اولین شب با هم بودنشون بود

اولین شبی که تا صبح با هم بودن و این همیشه بزرگترین آرزوی اونا بود

چند وقتی بود که برای با هم بودن با خانوادهاشون می جنگیدن و بعد از کلی جار و جنجال و

به نتیجه نرسیدن، بالاخره دخترک راضی شد که پیشنهاد پسرک رو بپذیره و حالا اونا به دور

 از چشم خونواده هاشون میتونن در کنار هم باشن! حتی شده برای ۱ شب

دخترک مانتو و روسریشو در میاره و میره کنار پنجره! با اون هیکل ظریف و لوندی که داره

کنار پنجره ای رو به کوهای بلند که مهتاب سعی در داخل آمدن داره

و پسرک از پشت، تمام اندام عشقش رو با دقت بررسی میکنه و قند توی دلش آب میشه که

بالاخره به مرادش میرسه امشب

آروم نزدیک دخترک میشه و دستاشو دور کمرش حلقه میکنه و در گوشش میگه

تو منو دیوونه خودت کردی فرشته ناجی من! عروسک من! ماه من! عشق من! همه زندگی من

به اندازه تمام ستارهایی که امشب تو آسمونه دوستت دارم عزیزم

و گونه های دخترک را می بوسد

دخترک هم بر می گرده و دستهاشو به گردن پسرک آویز می کنه و مجنون رویاهاشو کاملا

در آغوش میگیره و میگه: منم همینطور! خیلی دوستت دارم

و آروم آروم میرن رو تخت خواب و آماده میشن تا به دور از هر حصار و مانعی سلولهای

 بدن همدیگه رو لمس و عطر تنشون رو با تمام وجود حس کنن

ناگهان دخترک انگار که چیزی به یادش آمده باشه از رختخواب بلند میشه و دوباره میره کنار

پنجره

دستی به موهای خرمایی بلندش که روی سینه هاشو پوشونده میکشه و با کمی اضطراب میگه

من میترسم عزیزم! دلم شور میزنه

پسرک که انتظار همچین حرکتی رو از دخترک نداشت بلند میشه با همون لحن آروم میگه

نترس خوشگلم! برگرد به رختخواب! معجزه عشق همه چیزو درست میکنه

امشب دریچه ای جدید به رومون باز میشه و من و تو تبدیل به ما میشیم

این قصه و افسانه نیست عزیزم! عشق یه حقیقته! اینو مطمئن باش

نور مهتاب زیبایی خاصی به چشمان پسرک داده! چند ثانیه ای به چشمان هم خیره می مونن و

بعد از چند ثانیه سکوت، دخترک که انگار چشمان پسرک جادوش کرده دوباره بر میگرده به

رختخواب و اینبار خودشو در آغوش پسرک رها می کنه و چشماشو میبنده تا به اوج لذت و

 آرامش برسه و خودشو اینبار در نه در کنار عشقش! بلکه در وجودش ببینه و ما شدن رو

تجربه کنه

حتی برای ۱ شب

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کوچه ساکت و خلوت بود. مثل همیشه. درختان سرسبز کوچه از دو طرف دستهای خود را به

هم داده و تونلی سبز درست کرده بودند. خانه ی قدیمی مثل همیشه، مثل هر چهارشنبه

درست سر جای خودش بود.با پله های سنگی که وقتی به طرف بالا می رفت و به در می رسید

مانند پناهگاهی شده بود برای دختر و پسر که چهارشنبه های شیرین خود را دور از چشم و نگاه

شماتت بار دیگران بگذرانند.

صدای قدمهای دو پای عاشق خلوت کوچه را بهم زد. دختر و پسر بودند که دست همدیگر را

محکم گرفته بودند.گویی می ترسیدند هر لحظه همدیگر را از دست بدهند. صدای خنده های

شاد دختر دل پسر را می لرزاند و نگاه های عاشقانه ی پسر قلب دختر را ذوب میکرد.

با هم به خانه ی قدیمی رسیدند. از پله های سنگی بالا رفتند و پشت دیوار پناه گرفتند. پسر

به دیوار تکیه داد و دختر به پسر. مثل همیشه تنها چیزی که بود حرفهای عاشقانه بود و

صحبت از دوست داشتن و ترک نکردن. دختر دست در کیفش کرد. مدادی را بیرون آورد.

پسر را به آرامی کناری زد و روی همان دیواری که از تماس بدن پسر گرم شده بود چیزی

نوشت. شعری را که همیشه آهنگش او را به یاد پسر می انداخت. به نگاه متعجب پسر

خندید و گفت: این شعر رو می نویسم تا هروقت اومدیم اینجا با هم بخونیمش و یادمون

باشه که چقدر همدیگرو دوست داریم و چه قولی به هم دادیم. پسر دست دختر را که مداد

 داشت گرفت و دو دست مهربان با هم  شروع به نوشتن کردند:

در جان عاشق من شوق جدا شدن نیست

خو کرده ی قفس را میل رها شدن نیست

من با تمام جانم پر بسته و اسیرم

باید که با تو باشم در پای تو بمیرم

عهدی که با تو بستم هرگز شکستنی نیست

این عشق تا دم مرگ هرگز گسستنی نیست

دیوار سنگی هم از عشقی که از عمق این کلمات به درونش نفوذ می کرد، گرم شد.

ساعت دیدار تمام شد. و دختر و پسر دوباره دست در دست هم دیوار و خانه و کوچه را ترک

کردند.منتها این بار با "یک یادگاری بر روی دیوار سنگی" ........یادگاری از یک عشق.......

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط MASOOD & MAHSA در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387  |
 
حسادت می کنم به رنگ دیوار، وقتی اتفاقی سایش بدنت به پوستش را حس می کند.

حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی میبخشد.

حسادت می کنم به برگ گیاه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هیجان زده می کند و بی تاب و چرخان.

و حسادت می کنم به پدرت، وقتی در زیر نور گرم به او لبخند میزنی.

و به مادرت هم، وقتی چند لحظه پیش از خواب به یاد تو لبخند میزند.

و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پریشان و بهم ریخته است.

و به فرش که چند تار مویت را میان پرزهایش نگه میدارد و به سادگی هم پس نمی دهد.

و به اتاقت که لذت بودن با تو را همیشه می چشد.

و به آینه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند.

و به کوچه ات، درختهای باغچه، چشمهایت و به خودت، به خدایت و به این قلم که از تو گفت

 

 

 

|+| نوشته شده توسط MASOOD & MAHSA در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387  |
 
مسعود چشمات براي من كتابيه خط به خط ستاره بارون...مسعود چشمات براي من يه آسمونه...يه آسمون احساس براي دوست داشتن...هميشه در تعجبم...مسعود تو چطور تونستي اين عظمت هستي رو اين چنين ناشناخته عجيب درك كني؟...مسعود تو چطور تونستي محبت رو با تمام حقيقت تلخ و شيرين بشناسي؟...مسعود تو چطور عشق رو فهميدي؟...مسعود برام حرف بزن...از گذشته هاي دور بگو...از اون زمان كه قلبت با اشتياق يك پرنده براي رويايي مي تپيد...مسعود براي من از شبهايي حرف بزن كه مهتابش خاطره بود و ستاره هاش اشك...مسعود براي من از عشق بگو...

|+| نوشته شده توسط MASOOD & MAHSA در یکشنبه بیستم مرداد 1387  |
 

 مسعود بگذار زندگي كنم...بگذار زير سايه مهربان وجودت بودن و وجود داشتن رو احساس كنم ...مسعود اجازه بده كه زير بارش نگاهت معني هستي رو درك كنم...مسعود...اي بهترين يار...اي اميد آينده مبهم...مسعود باور كن كه بدون تو اين سرزمين قفسي بيش نيست...اين دريا...اين آسمون نقاشي بي احساسيه كه نمي فهمه من دنيا رو فقط با تو مي خوام...مسعود من زندگي رو...عشق رو با تو مي خوام..مسعود با تو...اما ايرادي نداره...تحمل نخ رنگينيه كه من در حاشيه همه اخلاقم كوك مي زنم و از هيچ كسي آدرس خشم رو نمي پرسم...مسعود...مهربانم به من بيانديش...

 

|+| نوشته شده توسط MASOOD & MAHSA در یکشنبه بیستم مرداد 1387  |
 

مسعود بين التماس نگاه من و چشمان اندوه نشين تو هنوز حرير نگاه روئيا جاريست هر چند من هنوز معتقدم كه مي شود اندوه يك شب تلخ را از همان پاورچين آمدن صبح فهميد. مي شود قبل از طغيان غم و اشك به خاطره ي شيرين يك لحظه ي فرار فكر كنم.مسعود مرا ببين ... مرا كه مو به مو در آيينه لبخند تو سپيد مي شوم ... مسعود مرا ببين كه فريادم گنگ و بيهوده است ... مسعودهنوز بر اين باورم كه شب سياه و كابوس زده ام را فقط نام تو به سحر مي رساند... مسعود چگونه بگويم كه در چشم هايت به وسعت دقيق يك باغ باران خورده پي بردم و راز غمناك يك درد كهنه را فهميدم...خودت مي داني كه همه هستي ام را در شوخي بازيگوشانه نگاهت باختم  و چه شاعرانه در آتشفشان تو قطره قطره آب شدم...مسعود كوير قلب من هنوز هم به اشتياق حرفهايت خواب باران مي بيند ولي حقيقت هميشه همينقدر يخ زده و دقيق بوده ... فاصله ي ميان دست هاي نا اميد من و چشم هاي تو را هيچ آهي و اشكي پر نخواهد كرد ... مسعود مي ترسم ... از چهره ي منتظرت ردپاي همه آرزوهايم محو شده باشد...مسعودمي ترسم نفسهايت را از هر چه خيال و خاطره است تهي كرده باشي و اين واقعيتي است كه حقيقي و رنج آور است ولي براي همه اين حرفها كاش عهدي بسته بوديم و من مسعود تو را به هر چه روئياست قسم مي دادم كه نگذاري كوه يخ و مه گرفته خاطره ام  آب شود... مسعودنگذار خيسي جاده ي لحظه هاي هم نفسيمان از خيال باران خالي شود ... كمرنگ شود ... مسعود كاش گفته بودم كه هرازگاهي چشمهايت را باز كني و روبروي همه فراموشيها قاب بزرگ نگاهم را ببيني ...مسعود كاش گفته بودم لحظه ها را گاه گداري به زنجير بكشي و نقش چشمهايم را در ذهنت ثبت كني ...مسعودكاش گفته بودم ...

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط MASOOD & MAHSA در یکشنبه بیستم مرداد 1387  |
 
بی تو چون چشمه اى بى آب هستم

بى تو چون مرگى به چشم خواب هستم

بى تو من جز خاطراتت همدمى هرگز ندارم

بى تو من جز اشك و حسرت در فراق تو نبارم

بى تو من چون آسمان تيره هستم

بى تو من چون يك خانه اى متروكه هستم

بى تو من چون يك دل پر درد هستم

بى تو من چون يك كوير تشنه هستم

 

|+| نوشته شده توسط MASOOD & MAHSA در یکشنبه بیستم مرداد 1387  |
 

از راه دور تو را می پرستم ای قبله امید من

از راه دور به تو عشق می ورزم تا دیگر این فاصله را احساس نکنی عزیزم

.....از راه دور درد دل هایم را به تو میگویم، و تو را در آغوش محبت های خودم میفشارم

.....از همین راه دور تو را می بوسم و میگویم که خیلی دوستت دارم عزیزم

از همین راه دور به یاد تو خواهم بود،در همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم

این فاصله ها را با محبت و عشقم از بین می برم و کاری میکنم همیشه

احساس کنی در کنار منی

یک راه دور، یک دنیا عشق، محبت و پاکی

این راه دور قلبهایمان را در همه لحظه ها در کنار هم نگه داشته است

چون همیشه به یاد همیم و همیشه به انتظار آن هستیم که لحظه دیدارمان فرا رسد

ثانیه ها را لحظه به لحظه می شماریم و شب و روز را با یاد هم و عشق به هم سپری میکنیم

|+| نوشته شده توسط MASOOD & MAHSA در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387  |
 

دیشب تو فکرت بودم

که یه قطره اشک از چشمام جاری شد.......

از اشک پرسیدم چرا اومدی؟؟

گفت آخه تو چشمات کسی هست

........که دیگه اونجا جای من نیست

دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!

دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت

می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم

چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست

شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم ...مسعودم...دوستت دارم

 من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم، نگاهت را مگیر از من...که با آن عالمی دارم!

 

 

|+| نوشته شده توسط MASOOD & MAHSA در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387  |
 
مسعود حالا که رفتی هوای گریه های دوران کودکیم رو کردم،کاش میشد مثل بارون بهاری جلوی چشم هرکس و نا کسی اشک بریزم و همه بدون اینکه دلشون برام بسوزه و دلیلش رو ازمن بپرسند،هرکاری برای بند اومدن اشکام انجام بدن...اونوقت من اونقدر پاهام رو به زمین می کوبیدم و جیغ و داد می کردم و اشک میریختم و اسمت رو بهونه می گرفتم تا از ته کهکشان هم که شده تورو بیارند و روبروی من بشونن و به دستهات دستبند بزنن تا دیگه هیچوقت از من دور نشی...اونوقت مثل همه ی روزایی که بودی ساعتها مینشستم و به چشمات خیره میشدم و مست میشدم از معجزه ی چشمات...مسعود میدونم همین الان که هنوز زیاد از رفتنت نمیگذره دلت گرفته اگه گفتی از کجا میدونم؟آره درسته چون خودمم الان اینجوریم،هنوز نرفتی اما دلم برات تنگ شده اندازه ی یه دنیا دلم برات تنگ شده...مسعود وقتی فکر میکنم که یه مدت قراره نبینمت...دلم میخواد از ناراحتی داد بزنم...دلم میخواد برم پیش خدا شکایت...بهش بگم...چرا آدما وقتی عاشق میشن باید دوری همدیگرو ببینن...مگه تو خودت نگفتی عاشقارو دوست داری...من با نگاه تو زندگی کردم...با کلام تو حرف زدم و با وجود تو زنده بودنم رو تضمین کردم...دستتو به من بده...حرفتو به من بگو...بیا بیا به شانه های من تکیه کن...بگو که دوستم داری...مسعود من خیلی خوشبختم شاید تو ندونی چقدر خوشبخت!شاید هیچ کس دیگه اندازه ی خوشبختی منو نتونه درک کنه...میدونی چرا؟آخه خوشبختی من خیلی بیشتر از اونه که توی فهم آدما جا بگیره...مسعود بیا دستات رو به من بده...دستای آسمونیت رو که وقتی توی دستام حس میکنم آسمونی میشم.بیا دستات رو توی دستام بذار و به چشمام خیره نگاه کن و بگو که چی میبینی؟می تونی این عشق آتشین رو که داره چشمام رو می سوزونه توی عمق چشمام ببینی؟...یا این وجود عاشق رو که با تموم تار و پودش وجودت رو تمنا می کنه حس کنی؟مسعود باز هم امروز بارون اومد...نشسته بودم زیر بارون و دستام رو،رو به آسمون باز کرده بودم و سرم رو،رو به آسمون نگه داشته بودم و زل زده بودم به چشمای آسمون...شاید که رحمتی بشه و تو از اون بالا با قطره های بارون بیفتی تو بغلم...بارون بند اومد و تو نیومدی...مسعود من،مسعود عاشق من...دلم برات تنگ شده...مسعود همون چند ساعت پیش تو کنارم بودی،اما بازم دلم برات تنگ شده...مسعود دل منو چطوری طلسم کردی که اگه رهاش کنی با سرعت باد می دوه تا در خونه ی چشمات و همونجا روبروش می شینه و محو می شه...مست می شه...دیگه این دل رام شدنی نیست مسعود...مال خودت...فدای نگاهت...مواظبش باش...

http://i33.tinypic.com/213dxx.jpg

|+| نوشته شده توسط MASOOD & MAHSA در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387  |
 
مسعود فردا داره میره و من از فردا باید تنهایی اپ کنم همیشه وقتی می خواستم اپ کنم کلی با هم بحث می کردیم که من زودتر اپ کنم اونم میگفت نه من. خلاصه انقدر باهم کلنجار میرفتیمو خودمو واسش لوس می کردم تا بالاخره راضی میشدو من اول اپ میکردم اما حالا دیگه برای ۱ماه خودم تنهایی باید اپ کنم. کاش میشد یه جوری بشه که مسافرتشون کنسل بشه یا مثلا یه نفر همین امروز بهش زنگ بزنه و بگه دیگه لازم نیست بره . وای اون موقع من چکار که نمی کنم؟ مسعودمو میگیرمو از خوشحالی اونو غرقه بوسه هام میکنم من منتظرم که اون به سلامتی برگرده و بازم با هم مثل همیشه به خوبی زندگی کنیم.

 

|+| نوشته شده توسط MASOOD & MAHSA در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387  |
 

ماهی همیشه تشنه ام

در زلال لطف بیکران تو

میبرد مرا به هر کجا که میل اوست

موج دیدگان مهربان تو

زیر بال مرغکان خنده هات

زیر آفتاب داغ بوسه هات

ای زلال پاک

جرعه جرعه جرعه میکشم تورا به کام خویش

 

تا که پر شود تمام جان من زجان تو

 

|+| نوشته شده توسط MASOOD & MAHSA در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387  |
 
 
بالا

فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












دریافت کد فالنامه