پسر دختر را می خواست و دختر پسر را دو تا جوان رشید.
اما اختلافات قومی و مذهبی هیچ وقت به آنها اجازه نداد که با هم ازدواج کنند.
اصرار و اصرار اما هیچ فایده ای نداشت قرار شد پسر سوی خودش برود
دختر هم سوی خودش آنها این کار را کردن اما دلهایشان بدجوری پیش هم بود
همین بود که پسر دست دختر را گرفت و فرار کردند یک هفته تفریح. یک هفته
زندگی عاشقانه در آخر هفته هم جنازه دختر و پسری را که در آغوش هم مرده بودند
روی یکی از کوههای شهر پیدا کردند از آن دو جوان فقط یک دست خط باقی مانده بود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هوا خیلی خوب بود! تو چله تابستون، باد خنک شبانه کوهستان گونه هاشو نوازش میکرد
موهای آشفتشو با دستهاش آروم کرد و شیشه اتومبیلش رو بالا کشید که به عشق بازی باد و
موهای همسفرش خاتمه بده
برای اولین بار بود که با هم همسفر شده بودن
پسرک نیم نگاهی به دخترکی که کنارش رو صندلی کمک راننده نشسته بود انداخت
لبخند زیبایی روی لبهای خوش ترکیبش نشسته بود که حاکی از رضایت و آرامش اون بود
به سختی چشمای بی قرارش رو از صورت معشوقش گرفت و به جاده دوخت
حالا دیگه تقریبا به مقصد رسیده بودند
با ایستادن ماشین دخترک چشم عسلی هم چشماشو باز کرد و متوجه پایان عمر کوتاه سفر شد
پاشو! پاشو عروسک قشنگ من
پاشو دلبرکم که امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم! شاید ای جان! نرسیم به فردای دگر
دخترک لبخندی زد و از ماشین پیاده شد و با هم وارد ویلا شدن
امشب اولین شب با هم بودنشون بود
اولین شبی که تا صبح با هم بودن و این همیشه بزرگترین آرزوی اونا بود
چند وقتی بود که برای با هم بودن با خانوادهاشون می جنگیدن و بعد از کلی جار و جنجال و
به نتیجه نرسیدن، بالاخره دخترک راضی شد که پیشنهاد پسرک رو بپذیره و حالا اونا به دور
از چشم خونواده هاشون میتونن در کنار هم باشن! حتی شده برای ۱ شب
دخترک مانتو و روسریشو در میاره و میره کنار پنجره! با اون هیکل ظریف و لوندی که داره
کنار پنجره ای رو به کوهای بلند که مهتاب سعی در داخل آمدن داره
و پسرک از پشت، تمام اندام عشقش رو با دقت بررسی میکنه و قند توی دلش آب میشه که
بالاخره به مرادش میرسه امشب
آروم نزدیک دخترک میشه و دستاشو دور کمرش حلقه میکنه و در گوشش میگه
تو منو دیوونه خودت کردی فرشته ناجی من! عروسک من! ماه من! عشق من! همه زندگی من
به اندازه تمام ستارهایی که امشب تو آسمونه دوستت دارم عزیزم
و گونه های دخترک را می بوسد
دخترک هم بر می گرده و دستهاشو به گردن پسرک آویز می کنه و مجنون رویاهاشو کاملا
در آغوش میگیره و میگه: منم همینطور! خیلی دوستت دارم
و آروم آروم میرن رو تخت خواب و آماده میشن تا به دور از هر حصار و مانعی سلولهای
بدن همدیگه رو لمس و عطر تنشون رو با تمام وجود حس کنن
ناگهان دخترک انگار که چیزی به یادش آمده باشه از رختخواب بلند میشه و دوباره میره کنار
پنجره
دستی به موهای خرمایی بلندش که روی سینه هاشو پوشونده میکشه و با کمی اضطراب میگه
من میترسم عزیزم! دلم شور میزنه
پسرک که انتظار همچین حرکتی رو از دخترک نداشت بلند میشه با همون لحن آروم میگه
نترس خوشگلم! برگرد به رختخواب! معجزه عشق همه چیزو درست میکنه
امشب دریچه ای جدید به رومون باز میشه و من و تو تبدیل به ما میشیم
این قصه و افسانه نیست عزیزم! عشق یه حقیقته! اینو مطمئن باش
نور مهتاب زیبایی خاصی به چشمان پسرک داده! چند ثانیه ای به چشمان هم خیره می مونن و
بعد از چند ثانیه سکوت، دخترک که انگار چشمان پسرک جادوش کرده دوباره بر میگرده به
رختخواب و اینبار خودشو در آغوش پسرک رها می کنه و چشماشو میبنده تا به اوج لذت و
آرامش برسه و خودشو اینبار در نه در کنار عشقش! بلکه در وجودش ببینه و ما شدن رو
تجربه کنه
حتی برای ۱ شب
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کوچه ساکت و خلوت بود. مثل همیشه. درختان سرسبز کوچه از دو طرف دستهای خود را به
هم داده و تونلی سبز درست کرده بودند. خانه ی قدیمی مثل همیشه، مثل هر چهارشنبه
درست سر جای خودش بود.با پله های سنگی که وقتی به طرف بالا می رفت و به در می رسید
مانند پناهگاهی شده بود برای دختر و پسر که چهارشنبه های شیرین خود را دور از چشم و نگاه
شماتت بار دیگران بگذرانند.
صدای قدمهای دو پای عاشق خلوت کوچه را بهم زد. دختر و پسر بودند که دست همدیگر را
محکم گرفته بودند.گویی می ترسیدند هر لحظه همدیگر را از دست بدهند. صدای خنده های
شاد دختر دل پسر را می لرزاند و نگاه های عاشقانه ی پسر قلب دختر را ذوب میکرد.
با هم به خانه ی قدیمی رسیدند. از پله های سنگی بالا رفتند و پشت دیوار پناه گرفتند. پسر
به دیوار تکیه داد و دختر به پسر. مثل همیشه تنها چیزی که بود حرفهای عاشقانه بود و
صحبت از دوست داشتن و ترک نکردن. دختر دست در کیفش کرد. مدادی را بیرون آورد.
پسر را به آرامی کناری زد و روی همان دیواری که از تماس بدن پسر گرم شده بود چیزی
نوشت. شعری را که همیشه آهنگش او را به یاد پسر می انداخت. به نگاه متعجب پسر
خندید و گفت: این شعر رو می نویسم تا هروقت اومدیم اینجا با هم بخونیمش و یادمون
باشه که چقدر همدیگرو دوست داریم و چه قولی به هم دادیم. پسر دست دختر را که مداد
داشت گرفت و دو دست مهربان با هم شروع به نوشتن کردند:
در جان عاشق من شوق جدا شدن نیست
خو کرده ی قفس را میل رها شدن نیست
من با تمام جانم پر بسته و اسیرم
باید که با تو باشم در پای تو بمیرم
عهدی که با تو بستم هرگز شکستنی نیست
این عشق تا دم مرگ هرگز گسستنی نیست
دیوار سنگی هم از عشقی که از عمق این کلمات به درونش نفوذ می کرد، گرم شد.
ساعت دیدار تمام شد. و دختر و پسر دوباره دست در دست هم دیوار و خانه و کوچه را ترک
کردند.منتها این بار با "یک یادگاری بر روی دیوار سنگی" ........یادگاری از یک عشق.......
